تبلیغات
طبیعت و شکار - برف گیر شدن
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

برف گیر شدن


بنام خالق زیبایئها

حدوداً سه سال قبل اواسط دیما ه بود كه از تهران به همراه یكی از دوستان به سمت شمال حركت كردیم، كه البته با یكی دیگر از دوستان مشترك مان قرار كوهپیمائی وشكار داشتیم.

هوا خیلی سرد بود.

بر خلاف میل خانوادهایمان كه با رفتن ما به كوه مخالفت كردند، صبح زود ساعت 4:30 دقیقه با امكانات تقریباً كامل حركت كردیم. تا ساعت 10 صبح مداوم راه می رفتیم كه به پیشنهاد من برای صبحانه خوردن واستراحت جزئی اطراق كردیم. پس از صرف صبحانه و استراحت، به مقصدمان كه یكی از ییلاقهای منطقه بود و قرار گذاشته بودیم كه از وسط جنگل واز راههای مال رو به آنجا برویم حركت كردیم.

با نزدیك شدن به تاریكی هوا به یكی از سراگاههای وسط جنگل كه مربوط به چوپانان منطقه بود رسیدیم (سراگاه به معنی مجموعه طویله هائی اطلاق میشود كه چوپانها برای تیمار دامهایشان استفاده میكنند، را گویند.)

ما زیر یكی از این اتاقكها كه شبیه آلاچیق بود، چادر زدیم. آلاچیق دور تا دورش به وسیله چوبهای مورب به ستونها میخ شده وحالت مشبك داشته و زاویه دید به بیرون را كامل می نمود.

با تاریك شدن هوا، وضعیت جوی هوا هم بد، و بدتر می شد بطوریكه باد و طوفان بهمراه باران و گلوله های برفی كه  به همراه داشت به سرو صورت میخورد. من داسی را كه همیشه توی كوله پشتی ام هست برداشتم واز روی عادت شروع كردم به جمع كردن وخُرد كردن هیزم برای برپایی آتش وذخیرة آنها در طول شب سختی كه پیش بینی اش را میكردم، همچنین برای گرما ونور، و دیگر اینكه  بخاطر امنیت (چون حیوانات وحشی از آتش می ترسند و جلو نمی آیند) . تا پاسی از شب با دوستان كنار آتش نشستیم، گفتیم و خندیدیم تا یواش یواش دوستان خسته شده وبه سراغ كیسه خوابهایشان رفتند وبرای خوابیدن آماده شدند، من كه خیلی  عاشق آتش هستم نمی توانستم از آن دل بكنم، تنهایی نشتم كنار آتش، هوا سرد و طوفانی شده بود تا جائیكه فكر میكردم كه ما نه قادربه ادامه مسیر ونه قادر به بازگشت به سمت خانه باشیم.

مدتی كه گذشت صدای خُروپف دوستان كه خستگی راه آنرا مضاعف كرده بود، بگوش می رسید در آمد. من یه تعداد هیزم دیگر در آتش ریختم تا آتش شعله ور و تا مدتی بر پا بماند، وخودم نزدیك در چادر كیسه خوابم را پهن كردم و دو تا فشنگ چهار پاره توی تفنگم گذاشته و طبق وصیت پدر بزرگ خدا بیامرزم كه الگویم  بود عمل كردم كه همیشه میگفت، تفنگ شكارچی باید در هر حال توی شكار گاه دستش باشد، یا حدالامكان دم دستش باشد تاخدای ناكرده اگر اتفاقی افتاد با كوچكترین عكس العمل به اسلحه دسترسی داشته باشد، عمل كرده  ودراز كشیدم، مدتی از دراز كشیدنم نگذشته بود كه ، دیدم صدای خُرو پف دوستان، زوزة باد، سروصدای بهم خوردن شاخه های درختان اطراف كه برف كولاك بر شدتش می افزود، نمی گذاشت كه آرامش داشته باشم و استراحت كنم، ترس و ،وحشت عجیبی به سراغم آمده بود، نه به خاطرحیوانات وحشی وسیاهی شب جنگل بلكه بخاطر حس مسئولیت نسبت به دوستانم كه از نظر سنی از من كوچكتر بودند، و از طرفی هم به یاد مخالفتهای خانوادها می افتادم ، استرسم بیشتر می شد، كه با این وضعیت هوا چه پیش خواهد آمد، ولی دوستان عین خیالشان نبود، ودر خواب ناز تشریف داشتند ، ومن هم غرق در افكار پریشان خویش.

ناگهان و بی اختیار صدای باد و بوران ، كولاك و برف ، كه همه با هم داشت زمین و زمان را بهم می ریخت ، مرا به یاد دوران كودكیم كه تازه شعر معرف باز باران با ترانه – با گوهر های فراوان میخورد بر بام خانه را حفظ كرده بودم ، انداخت. مصرع به مصرع آن شعر خاطره انگیز با آن وضع جوی هوا برایم تداعی می شد.

آه كه چقدر لذت بخش وهیجانی بود!؟

داشتم لذت می بردم ، فكر كنم دم دمه های صبح بود، كه با رویای شیرین بچه گیم كه جلوی آتش نشسته بودم نا خود آگاه بخواب رفتم .

نمیدانم چقدر از زمان خوابیدنم دركنار آتش می گذشت ، كه  در عالم خواب احساس كردم نور و گرمای زیادی صورتم را نوازش میدهد، به محض اینكه چشمم را باز كردم ، دیدم قسمت روبروئی آلاچیق آتش گرفته ودر حال سوختن است ، وهرلحظه هم بر شدت شعله هایش افزوده میشود.

با خودم گفتم كه بچه ها را بیدار نكنم تا استراحتشان كامل شود ، ویا نكنه اگر بیدارشان كنم بترسندوخواب زده شوند، و بالاخره از این حرفها.

خودم با خونسردی تمام ، پتوی كهنه ای كه معلوم نبود ،زمانی روانداز بوده یا زیر انداز، و آنجا موجود بود.آنرا برداشتم با آب  برف و باران و كولاك حسابی خیس كردم و انداختمش روی ستونها و چوبهای آتش گرفته آلاچیق ، این كار را دو، سه دفعه تكرار كردم تا آتش خفه شد و با آب كتری كه دم دست بود قسمتهای را كه آتش داشت حسابی  خاموش كردم.

كه یك باره متوجه شدم تقلائی راكه برای خاموش كردن آتش انجام دادم باعث شده تا لبا سهای تنم حسابی خیس شده و از سرما می لرزم، دوباره داس وتفنگم را برداشتم و شروع به جمع كردن هیزم برای شارژ آتش كردم، تا لباسهایم را خشك كنم.

آتش حسابی جان گرفت ، هوا هم جای باران و كولاكش را با باریدن برف شدید عوض كرده بود. تاجائیكه وقتی دوستان از خواب شبانه بیدار شدند برف بالای زانو، وچوبهای نیمه سوخته آلاچیق را دیدند خیلی شرمنده شدند، كه چرا این قدر بی خیال و بی هوا وبا خیال راحت خوابیدند و متوجه آتش سوزی و باریدن برف تقریباً سنگینی كه هنوز هم ادامه داشت ، نشده اند.

به هر حال كتری سیاهه دود گرفته را بازم پر آب كردیم و گذاشتم روی آتش برای دم كردن چای جهت صرف صبحانه.

پس از صرف صبحانه ، وسایل را جمع و جور(بستیم) ، آتش را خاموش كردیم ، وهر سه با هم به توافق رسیدیم كه برگردیم سمت خانه ، یواش یواش كه حركت میكردم رد پاهای حیوانات مختلف را روی برف می دیدیم وبا یكدیگر وبا تجارب مشترك به شناسائی آنها می پرداختیم ، سر راه مان به چند گله گراز10تا12 تایی ، چندتا ابیا و توكا وشغال و...

برخورد كردیم كه همگی در تكاپوی غذا بودند.

بالاخره به سلامت به خانه رسیدیم ، ولی نگرانی توی چهره افراد خانواده بیداد میكرد، به هرحال تجربه خوبی بود، هم برای خودمان و هم برای انتقال به طبیعت دوستان وخوانندگان عزیزكه حتماً به نكات نهفته متن فوق توجه كرده  و دچار اشتباه نشوند.

همیشه قبل از رفتن به كوه وجنگل از وضعیت هوا اطلاع پیدا كنید، بی خیال نباشید، در هنگام خوابیدن هوشیار باشید، به صداهایی كه می شنوید توجه كنید كه منبع صدا چه بوده ، به بوها حساس باشید، چون هر حیوان بوی خاصی دارد، برای مثال شب تاریك ظلمانی چراغ قوه هم ندارید پس باید از روی بو بفهمی كه در اطراف شما چه می گذرد.

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی          صوفی نشود صافی تا در نكشد جامی

(به هر حال ببخشید، این نیز برگ سبزی بود تحفة درویش)

باتشكر – میرحسین آقائی




نوشته شده توسط :سهیل ر
دوشنبه 13 دی 1389-04:12 ب.ظ
نظرات() 

chaturbate hack token
سه شنبه 14 شهریور 1396 11:26 ق.ظ
Excellent post. I was checking constantly this blog and I am impressed!
Extremely helpful info particularly the last part :
) I care for such info a lot. I was looking for this certain info for a very long time.
Thank you and best of luck.
Can exercise increase your height?
یکشنبه 15 مرداد 1396 11:43 ب.ظ
Hi! This post couldn't be written any better! Reading this post reminds me of my good old room mate!
He always kept talking about this. I will forward this write-up
to him. Pretty sure he will have a good read.

Many thanks for sharing!
std testing centers
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 05:12 ق.ظ
چلیپا از خود نوشتن در حالی
که صدایی دلنشین در آغاز آیا واقعا نشستن
درست با من پس از برخی از زمان.
جایی درون پاراگراف شما در واقع قادر به من مؤمن اما تنها برای بسیار در
حالی که کوتاه. من این مشکل خود را با فراز در مفروضات و یک خواهد را خوب به پر
همه کسانی معافیت. در صورتی که شما که می توانید انجام من می قطعا بود در گم.
Florine
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:48 ق.ظ
Greetings! Very helpful advice in this particular article!
It is the little changes that produce the greatest changes.
Thanks for sharing!
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 10:15 ب.ظ
Very quickly this web page will be famous amid all blogging
and site-building people, due to it's pleasant content
m O m
سه شنبه 21 دی 1389 10:29 ق.ظ
فوق العاده بود امیر
به قدری خوب و شیوا نوشته بودی كه من با خوندنش احساس كردم منم اونجا بودم
خوش بحالتون دوستان طبیعت گرد و باصفا!
شانس آوردی اون گرمایی كه صورتت رو نوازش میكرد به طرف بدنت و پاهات نیومد تا اونا رو هم نوازش كنه خدا بهت رحم كرد پسر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر