تبلیغات
طبیعت و شکار - سفر به روستایی در نزدیکی دماوند
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

سفر به روستایی در نزدیکی دماوند

سلام دوستان عزیز

امروز می خواهم در مورد سفر خودم با دوست بسیار عزیزم به سمت روستایی در 60 کیلومتری دماوند بنویسم ( البته به زبون محاوره ای ) امیدوارم خوشتون بیاد .

 

undefined

 

خودم : مجید

 

 

 

میر حسین : دوست عزیزم

از یک هفته قبل با هم قرار گذاشتیم که به روستا که چند ماه پیش برای ماهی گیری اونجا رفته بودیم بریم البته قرار گذاشتیم دو نفری بریم من هم که هر پنجشنبه با دوستانم به کوهنوردی می رفتم مجبور بودم که به قول خودمون دوستان را بپیچونم و با میر حسین به سمت روستا حرکت کنیم . قرار ساعت 6 صبح اول اتوبان بسیج بود و به دلیل اینکه من همیشه خوش قول بودم رأس ساعت 7 اونجا بودم و بعد از اینکه دو سه تا خالی توپ برای میر حسین بستم دلیل تأخیرم رو توجیه کردم .

حرکت

در بین راه حواسمون فقط به رانندگی نبود کلی گفتیم و خندیدیم . از یه مغازه خرت و پرت خریدیم و حدود ساعت 9 رسیدیم اول جاده روستا و حدود نیم ساعتی هم طول کشید تا به مکان مورد نظر خودمون رسیدیم . وسط راه چند تا کبوتر دیدیم ولی از رو شکم سیری اصلا سراغ تفنگ نرفتیم ( آخه بیشتر برای ماهیگیری رفته بودیم تا شکار ) . اومدیم ماشینو پارک کنیم که از اهالی روستا که قبلا با اون آشنا شده بودیم نزدیگ ماشین اومد و بعد از سلام و احوال پرسی گفت که چند روز پیش سیل اومده و کل ماهی هارو سیل برده واقعا حالمون گرفته شده بود گفتیم حالا یه سری میزنیم . ماشینو پارک کردیم رسیدیم دم رودخونه واقعا خبری نبود دریغ از یه بچه ماهی از رودخونه که بسیار سرد بود رد شدیم و به این نتیجه رسیدیم که بزنیم به کوه و کمر برای شکار کبک .

میر حسین خوب از کوه بالا میرفت واقعا این کاره هستش منم که هر هفته کوهنوردی می کردم پشت میر حسین راه افتادم یه 10 دقیقه ای از کوه بالا رفتیم که یه دفعه صدای شلیک اومد , جان یه کبک تپل مپل افتاد دومین تیر زده شد ولی به هدف نخورد ( خدائیش خیلی دور بود من فکر نمیکردم اولی هم هدف بخوره ولی میر حسینه دیگه ) کبک و برداشتیم و حرکت به جلو, ساعت حدود 11 بود و هوا گرم شده بود و از کبک خبری نبود و از بند های رودخونه که دو بند اصلی بود گذشتیم و به سختی خودمونو به سومی رسوندیم . من از صخره ها بالا رفتم گفتم ببینم اونور چه خبره واقعآ چه جای بکری بود بند سوم حالتی دره ای شکل بود که واقعا ترس داشت اگر ماهی هارو سیل نبرده بود کلی حال می کردیم .

                       

 

میر حسین صدام کرد گفت برگرد بیا بریم سمت کوه سراغ کبک یه نیم ساعتی از این صخره به اون صخره رفتیم به یه درختی رسیدیم که توی قوطی های 5 کیلویی روغن برای پرنده ها لونه درست کرده بودن ما هم تعجب کرده بودیم از پیش درخته که اومدیم یه دفعه از زیر بوته یه کبک پرید که کاش نمیپرید , شلیک کردم  کبک بد بخت پکید , حالا دوتا کبک برای ناهار داشتیم و دوتا شکم گرسنه . گفتیم که نزدیک رودخونه بریم تا نهارو بزنیم بر بدن نزدیک رودخونه بود که یه سار بینوا گیرمون اومد اونم میر حسین زد , اینقدر گشنه بودیم که هرچی تکون میخوردو ما تو نقش غذا می دیدیم .

کنار رودخونه رسیدیم منم که امکانات کافی با خودم آورده بودم شروع کردم از کوله خالیشون کردن و میر حسین هم تو یه چشم به هم زدن آتیشو ردیف کرد . ای بابا اینم از امکانات کافی سیخ نیاورده بودم که کبک هارو میر حسین به چوب گرفت و شروع کردیم پختن اون حیونیا  . برای خوردن چای و نسکافه تو کتری آب گذاشتیم و شروع کردیم به حرف زدن و یه چندتایی شلیک کردیم. دیگه غذا آمده بود جووووووووون چه حالی داد ولی باورتون نمیشه اون ساره از کبک ها بیشتر حال داد راستشو بخواین مزش هنوزم زیر دندونمه حدود ساعت 2 بود که حرکت کردیم به سمت ماشین .

رسیدیم به باغ همون آشنامون که اول گفته بود ماهی هارو سیل برده یه چندتایی گوجه تازه و چندتا شاخه زرشک که کلی زرشک بارش بود کندیم و یه دفعه دیدم میر حسین داره صدام میکنه دیدم چاقوشو درآورده گفتم حتما داره سر سگی یا حیونی تو این مایه هارو داره میبره , رفتم دیدم نه بابا داره یه برگهای سبزی رو میکنه گفت بیا کمکم کن , منم یه کم شک کردم ولی رفتم کمکش که تا دستمو به برگ سبز گیاهه زدم فکر کردم یه سوزنو تا ته کردن تو دستم شروع کردم به میر حسین فحش دادن اونم فقط می خندید بعد بهم گفت گیاهه گزنه هستش . واقعا  دستم داغون شد تا دو روز درد می کرد .حدود ساعت 3 بود که سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم به سمت خانه یه 10 دقیقه ای که اومدیم جلو میر حسین گفت آروم برو ( راننده من بودم و ماشین پراید بود ) شیشه رو پائین داد گفت هر موقع گفتم وایسا که بعد از دیدن کبکها تازه دیدم نگاه میر حسین کجاست رفتم جلو میر حسین گفت وایسا منم زدم روترمز شلیک اول رو که کرد یه کبک از وسطای کوه افتاد چون از تو ماشین شلیک کرد جا برای چرخیدن نداشت که تیر دوم به هدف نخورد ما هم کلی حال کردیم که از تو ماشین نشونه گرفته وسط کوه کبکه شروع کرد به بالا و پائین پریدن همین پریدناش بود که از وسط کوه اونو تا پائین کشوند . خیلی حال داد آخه ما دیگه حال نداشتیم تا بالا بریم معلوم بود کبک با فهم و شعوری بود دید ما حال نداریم خودش تا پائین اومد و حرکت کردیم به سمت خونه که حدود ساعت 5 رسیدیم خونه الانم داریم ردیف میکنیم یه سفر بریم همونجا البته نه 2 نفری بلکه 4 نفری .



نوشته شده توسط :سهیل ر
چهارشنبه 8 دی 1389-11:38 ب.ظ
نظرات() 

What do you do when your Achilles tendon hurts?
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:12 ب.ظ
Can I just say what a relief to discover someone
that genuinely knows what they're discussing online.
You actually understand how to bring a problem to light and make it important.
More and more people should read this and understand this side of your story.
I can't believe you're not more popular given that you certainly have the gift.
zamoraminaqccipo.exteen.com
جمعه 13 مرداد 1396 10:04 ب.ظ
Hi would you mind letting me know which webhost you're utilizing?

I've loaded your blog in 3 completely different internet browsers and I must say this blog
loads a lot faster then most. Can you suggest a good internet
hosting provider at a fair price? Thanks a lot, I appreciate it!
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 04:07 ب.ظ
I am sure this paragraph has touched all the internet viewers, its really really fastidious piece
of writing on building up new blog.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر